خرافاتی

دچار شک و یقینم من ِ خیالاتی

تو هم مسیر منی و به فکر غمهاتی

گره گشایی فالم نمی شود وقتی

گرفته دور تو را مردم خرافاتی

تو می روی و دلم دل نمی کند از تو

و زندگانی ِ من می شود قرو قاطی

چهار فصل تنم را به باد خواهد داد

خزان مانده به پای حوادث آتی

هنوز راه دراز است و عمر من کوتاه

شدم شبیه کم آورده های اسقاطی

هنوز وسوسه ی چیدن تو را دارم

تو سیب سرخی و من مثل آدم خاطی

بچرخ سمت من ِ تا همیشه تبعیدی

دلت گرفت از این پس بیا ملاقاتی

منی که بی تو همیشه دچار پاییزم

تو کوچ می کنی از من هنوز ایلاتی ...!

دلم گرفته برایت چرا نمی فهمی ...!؟

تویی که با نفست مایه ی مباهاتی

سید مهدی نژادهاشمی

همایش ملی خطبه های نور

......

بیگانه

بیگانه ها آزردنت را دوست دارند

از پیش چشمم بردنت را دوست دارند

از بازوانم چیده و بردند با خود

مانند گل پژمردنت را دوست دارند

بازیچه ات کردند تا من را ببازی

هربار لطمه خوردنت را دوست دارند

در انتظار ارث بردن از تو هستند

هر لحظه تنها مردنت را دوست دارند

تو پاکی و ساده – صمیمی مثل باران

از جنس ((من)) نشمردنت را دوست دارند

پیش تو می گویند - بی شک  – بدترینم –

باحرف خود آزردنت را دوست دارند

.

.

.

یخ بسته دیشب از غمت این کوچه .....- بگذر

-          آرام تر سر خوردنت را دوست دارند

-          /////////


حال من خوب است اما بازهم بد می شود

آب دارد از سَرِ آبادی ام  رد می شود

قول دادن ، برنگشتن ، عادت دیرینه ای ست

مرد هم باشد به یکباره مردد می شود

اینچنین با دست خالی برنمی گردم به شهر

عمر من هربار صرف ِ رفت و آمد می شود

آسمان با غم تبانی می کند در چشم هام

با غروب رفتنت هم رنگ دارد می شود

ترس را تزریق خواهد کرد در رگهای من

فکر تو در استخوانم سوز ِ بی حد می شود

آه از نفرین دامنگیر در دامان شب

بدبیاری های من دارد زبانزد می شود

بردلم افتاده دیگر برنمی گردی توهم ....

آخرش هم اتفاقی که نباید می شود


 

 

-          سید مهدی نژادهاشمی

سکوت

یک غزل از کتاب مردی شبیه خوابهای پرتقالی :

غروب بود و غزل بود و مرد بغض آلود

که درد راه خودش را دوباره می پیمود

لبان ِ سرخ خزر را عجیب می لرزاند

تعمقی که به افکار پوچ منجر بود

تعمقی که به ساحل نهیب می پاشید

تعمقی که از اول گسسته بود از پود

وآتشی که خیالات تازه در سر داشت

نشست پای دل ِ خسته با تمام وجود

سکوت شب زده  جا ماند و مرد و تنهایی

و لحظه های پر از التهاب و ماتم و دود

کشید تا ته قصه دوباره پیپش را

وحلقه کرد جهان را شبیه  ابر ، کبود

زمانه روی خوشش را نشان نخواهد داد

همیشه می مکدش زندگی به سمت رکود

کسی که در صور کج مدار کژدم وار

نشسته بود به پای یکی که بود و نبود

 

عشق

از تو به جز غرور و تفاخر ندیده ام

در اوج عشق با تو تحیّر ندیده ام

سلول انفرادی جنس ِ حبابم و ...

در قهقرای خویش تلنگر ندیده ام

تو ماه کامل آنطرف و من به غیر از این  

سیمان و سنگ و ماسه و آجر  ندیده ام

منفی نگر نبوده ام اما تمام عمر

لیوان خاطرات ِ تو را  پُر ندیده ام

فکرم برای چشمه  شدن قد نمی کشد

در دور خویش غیر تحجر ندیده م  

تا یک شروع تازه برای غزل شدن

یک لحظه را به لطف تو درخور ندیده ام

معجونی از شرابی و سرکه که هم زمان

در تو به غیر عشق و تنفر ندیده ام

سید مهدی نژادهاشمی

زمستان

در گوشه ی چشمش غمِ پنهانی داشت

یک سینه پر از هوای طوفانی داشت

گفتند بهار آمده از راه ولی ...

برروی کتش برف زمستانی داشت

 

2-

درسینه هوای تازه زندانی داشت

پک پنجره رو به آنچه می دانی داشت(یک پنجره روبه عشق پنهانی داشت )

برعکس توکه روسری گلدارت ...

سنگینی ِ یک سوز زمستانی داشت

نژادهاشمی

بی قرار

جاری نمی شود غزل ِ بی قراری ام

خشکیده است تاب و تب ِ چشمه ساری ام

دریا شدن بهانه ی مرگی است ناگهان ....

بی تو تمام پاکی ام از دست رفته و...

شهره شدم بخاطر بی بندو باری ام

وقتی نمی رسد به دلت آبشاری ام

با هر تپش به سینه ی پاییز می روم

با هر تپش شکسته غرور اناری ام

از روی طاق حوصله ی من به روی خاک

افتاده است قاب ِدل ِ از تو عاری ام

هرکس رسید هرچه دلش خواست را نوشت

هی زخم پشت زخم پُر از یادگاری ام

تنها ترین ستاره ی دنباله دار ((من ))

تنها سیاه چاله تو و کج مداری ام

گاهی بکش به سمت خودت طالع مرا

گاهی من از وجود خودم هم فراری ام

سید مهدی نژاد هاشمی


////////


طعم ِلبت شبیه انار است یا که سیب ...!؟

اردیبهشت ماه مرا می کشی لهیب

آوازه ات رسیده به کنعان باورم

یعنی بلند می شود از عطر تو فریب

گرگیست بی گناه درون ِ دلم اسیر ...

گرگی که پشت کرده به دنیای نانجیب

یعقوب را به حسرت ِ دیدن گذاشتی

یعنی که از برادری ات نیست بی نصیب _

_ این قلب پاره پاره ی من دیر مدتیست

دارم به دوش می کشمت روی یک صلیب

.

.

.

در آسمان ابری من بال و پر نزن

بغضی است در حوالی ِ هر لحظه ام مهیب

خواهد گرفت دامنت آشوب ناگزیر

وقتی که سخت می شوم از درد ناشکیب

حالا که قد کشیده ای از من خبر نگیر....

عادت به چاه کرده کم آورده ی غریب

....حالاکه تکیه گاه تو دستان دیگریست

پرکرده است جای مرا شانه ی رقیب

سید مهدی نژادهاشمی