دریا

هیچ کس نیست بگوید که کجا جا دارد

حال این گم شده در خویش تماشا دارد

آسمان زخم زبان می زند و توپ و تشر ...

ابر از هق هق ِ بی فایده پروا دارد

اثری نیست از آن جام جم ِ رویایی..

باخبر نیستم امروز تو فردا دارد

عاشقت بی برو برگرد دلش می گیرد

وکسی نیست که از مرگ مرا وا دارد

ول کن ای بوف نخوان از دل دیوانه که این

درد دیریست که در سینه ی من جا دارد

درد هم مانع این نیست که عاشق باشم

رود هر سو برود راه به دریا دارد

سید مهدی نژاد هاشمی

کافر

ای کاش هوا از نفست وام بگیرد
سیر فلک از چشم تو الهام بگیرد
کولی شوی و سلسه گردان دل ما
تا بخت همه با تو سرانجام بگیرد
یا فال بگیری و نباشد ورقِ ما ...!؟
تا اینکه دل از دست تو سرسام بگیرد
از دار مکافات تو هرگز نشود که
اعدامی چشمان تو فرجام بگیرد
زهر تو رسیده است ته هر نفسی که .......
از تلخی سکر آور تو کام بگیرد
هرگز نشده لب به لب ما بگذاری
تا لطف تو را جام پس از جام بگیرد
ننگ است که موجی برود بر لب ساحل
بیگانه شود از خود و آرام بگیرد
دل داده به امواج بلا شاعر این شعر
تا از دل آرام تو پیغام بگیرد
سید مهدی نژادهاشمی

////////////



  ای کاش دلت از غم و اندوه بگیرد

یا سنگ شود مثل دل کوه بگیرد
کافر شده ای بر من و احساس درونیم
ای کاش تو را توبه ی نستوه بگیرد
می ترسم از احوال بدِ دوره زمانه
عشق پدری را پسر نوح بگیرد
عیسای منی با دم خود بال و پرم باش
نگذار دلم در به در روح بگیرد
یکباره بیا از نفست اوج بگیرم
چون صخره تو را از بغل موج بگیرم
شاعر شده ام قافیه گردان ِ تو باشم
آسوده بخوابی و نگهبان تو باشم
هی بیت پس از بیت مرا خام کنی تو
تا که من ِ دیوانه غزل خوان تو باشم
بگریزم از عشق تو و افسون نگاهت
تا دام ببافی و مرا رام کنی تو ....
سید مهدی نژادهاشمی

بن بست

من که عمری را نشستم روبروی برج غم

خم به ابرویم نیاورده است حتا صورتم

آینه ای آینه تکرار سم مهلکی است

می رسد سوزت به مغز استخوانم بیش و کم

من یقین دارم که در می آورد از پا مرا

لرزه می افتد به یکباره به پای ارگ بم

باز از تشویش چشمانم هوا ابری شده

باز از دلتنگی ام دارد هوای خانه دم

بوی باران می تراود کوچه باغ مرده را

زیر و رو خواهد شد افکارم ازاین پس دم به دم

سالها دور خودم چرخیده ام در تُنگ خود

خارج از بن بست هم احساس گیجی می کنم

سید مهدی نژادهاشمی

باید برای هم همین حالا بمیریم

باهم بیا یک گوشه ای تنها بمیریم
در انزوا و دور از این دنیا بمیریم
دنیا دروغی در کلاف راست گویی است
بد نیست ما در واقعیت ها بمیریم
بردار امشب روسری ات را برایم ...
تا لحظه ای را مست وبی پروا بمیریم
گیسو گل افشان کن به روی بازوانم
تا چشم در چشمان هم رسوا بمیریم
چرخی بزن با دامن رنگین کمانت
برخیزم و با تو برقصم تا بمیریم
موجی به پاکن دوست دارم پابرهنه
با تو بیایم تا لب دریا بمیریم
شاید که فردا دیر باشد ..گفته باشم ...
باید برای هم همین حالا بمیریم
سید مهدی نژاد هاشمی 15/8/1391 بجنورد

آبان

زل زد به قاب پنجره باران شروع شد

با اینکه نان نداشت غم ِ جان شروع شد

آبی نوشت پنجره های سیاه را

فصل دروغ گویی چوپان شروع شد

وقتی گرفت حال و هوای تو را فقط ...

درهم تکید و زخم زمستان شروع شد

تقدیر تلخمان همه گفتنند گرچه از

ته مانده های در تهِ فنجان شروع شد _

بادیگران پریدن تو شد مسبب-

-اینکه شکست خوردن پنهان شروع شد

بدبختی ام اگر چه پس از سال های سال

چیزی نمانده بود به پایان_ شروع شد

اردیبهشت های زمین مال چشم هات ...!

اردیبهشت های من آبان شروع شد

حالاکه می روی به درک می رود دلم

این مرد هم کنار خیابان تمام شد

3/8/1391 سید مهدی نژادهاشمی ساعت 5/14دقیقه