بن بست
من که عمری را نشستم روبروی برج غم
خم به ابرویم نیاورده است حتا صورتم
آینه ای آینه تکرار سم مهلکی است
می رسد سوزت به مغز استخوانم بیش و کم
من یقین دارم که در می آورد از پا مرا
لرزه می افتد به یکباره به پای ارگ بم
باز از تشویش چشمانم هوا ابری شده
باز از دلتنگی ام دارد هوای خانه دم
بوی باران می تراود کوچه باغ مرده را
زیر و رو خواهد شد افکارم ازاین پس دم به دم
سالها دور خودم چرخیده ام در تُنگ خود
خارج از بن بست هم احساس گیجی می کنم
سید مهدی نژادهاشمی
برگزیده چندین دوره جایزه ادبی طهران /چندین دوره نامزد کتاب سال ایران جایزه شعر خبرنگاران _جایزه شعر کتاب سال الوند