غزل احوال پرسی

از من بجز حواشی ِ بدتر نمانده است

حرف ِ دلی  برای تو دیگر نمانده است

آنقدر بد شنیده ام  این سالهای دُگم

آنقدر بد که جز لبِ پر پر  نمانده است

هرچه تلاش می کنم از عمق باتلاق ...

راه خلاص دیگری آخر نمانده است

وقتی تبر شدند رفیقان نشانی از ....

تنهاترین درخت صنوبر نمانده است

بر روی سینه ام پس از احوال پرسی ات

غیر از خراش ِ تیغه ی خنجر نمانده است

با قوم ِ نیمه وحشی ِ چنگیز نسبتی ست

درتو  که جز خرابی ِ کشور نمانده است

شاهی نفس بریده درون من است که ...

درچهره اش ابهت ِ لشکر نمانده است

این جنگ هم به باختنم ختم می شود

وقتی که پیش و روی تو سنگر نمانده است

سید مهدی نژادهاشمی

 

 

 

کاش می شد که به اوضاع ِ تو سامان بدهد

یا به این نیمه شب ِ غم زده پایان بدهد

دولت عشق بیاید وَ تو را زنده کند

با نگاهی به دلت ملک سلیمان بدهد

مشق دل تا ابدالدهر ندارد تاثیر ...

یک نفر باشد و بر قافیه ات جان بدهد

یک نفر باشد و احساس تو را درک کند

تا به تو بنیه ی پرواز دوچندان بدهد

مثل سیمرغ که نه کفتر چاهی تو را ...!

بال و پر حداقل روبه خیابان بدهد

حق دلواپسی ات رانده شدن از خود نیست

قدر یک ثانیه را فرصت جبران بدهد

آه ...ای مانده درون ِ دل خود سردر گم ....

غصّه ... مجنون شده را سر به بیابان بدهد

گره کار تو پیدا نشود می دانم .....!

چاره ای نیست اگر غم  به تو دندان بدهد

گفته بودند به پروانه که امکانش نیست ...!؟

شمع گرمای دلش را به تو آسان  بدهد

سید مهدی نژادهاشمی

 

/**/

چشم تو قشنگ است اگر شور نباشد

در شهر کسی مثل ِتو مغرور نباشد

درکشتنِ بی واهمه ، مشهور نباشد

در اوج نشستی و هوس کرده ام امروز

سیب  لبت از دسترسم دور نباشد

دستانِ زلیخائی ام از پشت به ناچار ...

بر پیرهنت وصله ی ناجور نباشد

زل می زنم از آنطرفِ کوچه به چشمت ...

چشم ِ تو قشنگ است اگر شور نباشد

خورشیدی و من آدم برفی به خدا چشم ....

بر داشتن ِ از چشم تو مقدور نباشد

نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت

جای دل ِ دیوانه ی من گور نباشد

اجداد من از دار نترسند و مَرام ِ...

من نیز به جز شیوه ی منصور نباشد

سید مهدی نژاد هاشمی

..............


ومرگ یعنی این   :

کلید بود و هوای هزار........ بیم و امید

که مرد گیج و گمی پشت درب ِ خانه رسید

سکوت فلسفه می بافت،  :

.......................................گیر خواهد داد _

_ شبیه قبل کلید و زمان نمی چرخید ...!

که ناگهان در خانه به روی او وا شد

تمام فلسفه چینی ِ مرد را بلعید ...........................

.

.

.

سلام بر تو::::.........................

                                  ....... رفق قدیمی ِ  باران

هوای تازه ((ترنّم)) به خانه می بخشید

:       ......... به انتظار تو بودم هزار سال نزار .......!

هزار سال پر از اشک و حالت ِ تردید

.

.

کشید روی دوچشمش ملافه ای از خاک

وَ روی شانه کنار ِ بنفشه ها خوابید .......!

پس از گذشت هزاران، هزار، سال هنوز

پرنده های مهاجر / شبیه قوی سپید ........

برای دیدن او کوچ می کنند انگار............

ولی بهار گذشته نمی شود تمدید .............!!

سید مهدی نژاد هاشمی

پایه های نردبان بینمان محکم نبود


سهمم از تنهایی بین من و ما کم نبود
پایه های نردبان بینمان محکم نبود
بار سنگینی که روی دوش من انداختند
طاقتش در حد ِ باقی ِ نفسهایم نبود
خسته بودی ، خسته بودم ، بی نهایت خسته تر....
سهم بینابین ِ ما ازهم  به جز ماتم نبود
سیب سرخ و موج گندمزار ها از اولش ...
هر دو می دانیم هرگز لقمه ی آدم نبود
سوختم از بیخ و بن حتا برایم لحظه ای
پیش و پس راهی برای بازگشت از غم نبود
زندگی تلفیقی از خوب و بدی دارد ولی
خوب و بد اصلن برای من یکی باهم نبود
برنگشتم علتش را آسمان فهمیده بود ...
نوش داروی نفسهایت به غیر از سم نبود
آنچه می پنداشتم آرامش ِ من می شود
تکیه گاهی از صمیم ِ قلب می دانم نبود...!
سید مهدی نژاد هاشمی

 

 

آتش به جان ساقه و گلبرگ و گل  انداخت

با چشم هایش زیر ِلب ها ، چار قل انداخت

می آمد و دیدند مردم ناگهان – بیرون –

ازچرخه ی گردون دل ِ ما را به کل انداخت

با سبزی چشمش سمرقند و بخارا را

در معرض ِ تهدید اقوام مغول انداخت

یک پنجره روبه هزاران ((آرزو )) وا کرد

بین زمین و آسمان انگار پل انداخت

اردیبهشتی بود یا از نیمه ی خرداد

که روی صورتهایمان ((اسفند)) گل انداخت

آخر نمی دانم چه شد شاعر به کلی باخت

پایان ِ شعری را که از آغاز شل انداخت

.

حالا دوباره روی دوشش می کشد درشهر

عشقی که روی گردنش زنجیر و غل انداخت

3-