زل زده آیینه بر چشمان ِسنگت
دلبری ها می کند روی قشنگت
دل به دریا داده ای گیسو به ساحل
خودکشی کرده خیالت را نهنگت
نیمه شب قصد شکار تازه داری
باز دارد می پرد پلک پلنگت
آمدم تا تیرس اما ندیدی ....
دل تهی کردم کم و بیش از درنگت
مانده ام حالا چه باید کرد باتو ...
مانده ام یک عمر را بیهوده لنگت
می روی تا دل ، دِل ِ من را نبینی
خواب جنگل را نیاشوبد تفنگت
می روی تا ناکجاآباد چشمم
هرچه کوشیدم نیاوردم به چنگت
دیگران را می کِشد آغوش بازت
سمت خود ، سهم من اما خلق تنگت
دوستت دارم تو ای بالانشین را ....
می شوم بازیچه ی الاکلنگت
مثل قمری دور تو باید بگردم ....
گرچه می ترسم من از قلاب سنگت
مهدی نژادهاشمی
ماه رسیده تازه به دوران شبت بخیر
شبگرد کوچه های زمستان شبت بخیر
آمیزه ی هوا و هوسهای دوردست...
همبازی زمان ِدبستان شبت بخیر
بیهوده پنجه بر در و دیوار می کشی ...
تنها ترین پلنگ پشیمان شبت بخیر
هرگز نزن به سینه ی خود سنگ ِدوست را
ابرو کمان آینه بندان شبت بخیر
دلتنگ بوی کندرو یاس و بنفشه ای...
گلدان سرخ گوشه ی ایوان شبت بخیر
تصنیف ِباد و نم نم ِباران برای توست
آتشفشانِ سر به گریبان شبت بخیر
گاهی پلنگ می شوی و گاه ماهتاب
دیوانه ی بدون نگهبان شبت بخیر
بیهوده با زمین و زمان قهر کرده ای
دیوار خط کشیده ی زندان شبت بخیر
.
.
.
دیشب پلنگ پیر تو را خواب دیده بود
ماه تمام نیمه ی آبان سحر بخیر ........
مهدی نژادهاشمی
امشب هبوط کرده ام از چهره ای متین
کافر شدن بهانه ی خوبی است نازنین
شاعر شدم بخاطر آغوش تو ولی .........
از تو رسیده است به من چند نقطه چین ..........
نقطه به نقطه می کشی ام سمت پرتگاه
حالا شدم به سایه ی پشت سرم ظنین
باورنکردنی است که پشت نگاه تو...
گرگی است با لباس خوشایند درکمین
از من گذشته است که همبازی ات شوم
دل خوش کنم به وعده ی دیدار واپسین
محتاج هیچ گونه محبّت نمی شوم
حتا اگر عصا بشود مار آستین
آب از سرم گذشته وجبها بخاطرت
سر رفته است از دلِ من ترس کفر و دین
دیگر قسم نخور که برایت مهم شدم
آورده ام به بازی پنهان ِتو یقین
دل حکم می کند که مرا ترک می کنی
من می روم پلنگ شوم ماه ِ شب نشین
مهدی نژادهاشمی
باز با دوری خود دل نگرانم کردی
مثلِ دیوانه به هر سمت روانم کردی
شاعری مردن تدریجی و نا خواسته است
مثل یک باغچه درگیرِ خرانم کردی
روزوشب یکسره مفهوم ندارد وقتی ....
خالی از ثانیه ای پر هیجانم کردی
پنجره بهت زده داشت نگاهت می کرد
پشت تردید دل ِ سنگ بیانم کردی
باد نااهل وزید و به دلم بد افتاد ....
چه بگویم که تو بی نام و نشانم کردی
گفتم اینگونه نرو می رود از دست دلم ....
رفت از دست دل و بی ضربانم کردی
مثل پیراهن ِ خاکی شده احساساتم
باز درمانده ی یک ذره تکانم کردی
من که دیوانه نبودم ولی از عمد چرا ....
ساده بازیچه ی چشم ِهمگانم کردی
مهدی نژادهاشمی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:3 توسط دکتر سید مهدی نژادهاشمی
|