زيبا كنار

بافه ي گيسويت از ايل و تبار ديگريست
ديدن روي تو سر فصل بهار ديگريست
گرچه از عشاق ديوانه فراري مي شوي
شمس رويت مولوي را اعتبار ديگريست
معركه دارد تماشا كردنت از راه دور
لحظه ي دل بردنت آتش بيار ديگريست
قلب تو مانند صخره سخت اما ناگهان _
دل به دريا دادنت زيبا كنار ديگريست
كار داده دست مردم پيچش گيسوي تو
دل بريدن از دلت محتاج كار ديگريست
مي برد بند دلم را مو به مو ابروي تو
شب نشيني با تو در بند سه تار ديگريست
گيج و منگ تو هوايي مي شوم هردم ولي
چشم مستت عاشق چشم ِخمار ديگريست
مي پرد پلك پريشان من از شب تا سحر...
از كران تا بيكران بي تو حصار ديگريست
مي زنم خود را به بيراهه به اين اميد كه ...
كام تلخت تشنه ي خون شكار ديگريست
مهدي نژادهاشمي

نگران

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

چشم نرگس نگران ،دوروبرت آمده است ...؟!

لحظه ي مرگ خودت در نظرت آمده است ؟!

چشم در چشم سياهي بشوي و في الحال

هربلايي كه بگويي به سرت آمده است !؟

پشت بر باد مخالف بروي و ناگاه

آتش حادثه تا بال و پرت آمده است !؟

از نگاه همه كس در بروي و اما

درد سر مثل اجل پشت سرت آمده است!؟

مثل كاجي بشوي منتظر عيد ولي

تبر غم به سراغ كمرت آمده است ؟!

.

.

.

خودت ازاين غزل پرتنشم فهميدي

باز از دور برايم خبرت آمده است

گرچه مي راني ام از خويش كه تنها باشي

جان به لب عاشق ديوانه ترت آمده است

به جهنم بروي روح مرا مي بيني

دست در دامن تو پشت سرت آمده است

سيد مهدي نژادهاشمي

نابرابر

گرچه در بحرت شدم كم كم شناور بيشتر

كوچه ي ابروي تو دارد ستمگر بيشتر

فكر آزادي قشنگ است و تقلايي عبث

تا كه مي ريزد به روي دامنت پر بيشتر

با فراموشي نپيچيدم كه پنهانت كنم

درد تو بر زخم هايم مي زند سر بيشتر

دامنت در دست باد است و ولي از بخت بد

مي شوي درخاطره كوچه معطر بيشتر

معصيت دارد غزلخوان ِ نفسهايت شوم

گوش شيطان مي شود از آنطرف كر بيشتر

لحظه اي را گام بردار اينطرف آهسته تر

روي ماهت مي شود اينطور محشر بيشتر

گرچه مثل شاه مغلوبي در اين ميدان شدم

حلقه بسته دور ابروي تو لشكر بيشتر

مي روي پشت سراما لشكرت جا مانده است

مي شود اين جنگ ((بي تو)) نابرابر بيشتر

سيد مهدي نژادهاشمي

يك رنگي

در پيله ات تكرار در تكرار دلتنگي

با سرنوشت اين درو ديوار مي جنگي

دنيا قفس دارد قفس هاي متحرك

بال و پرت را پس بگير از فصل بي رنگي

گاهي به سينه مي زني سنگ حماقت را

گاهي درون كوچه هاي پرت مي لنگي

حسرت ندارد آسمان وقتي  نمي بارد

اشكي به روي دامنت يا لكه ي ننگي

باتو نبايد حرفي از احساس پر پر گفت

ديگر نخواهد زد به دل، همدردي ات چنگي

پيشاني ات گنجشكها را مي كشد تا مرگ

از من پرانده روح را از چند فرسنگي

يا رومي رومي و يا زنگي اگر باشي

من با تو هم كاسه نخواهم شد به يك رنگي

سيد مهدي نژادهاشمي

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

ابروي تو محراب را ديوانه خواهد كرد

با خويشتن دين مرا بيگانه خواهد كرد

از پشت پرچين خيال و وسوسه چشمت

خون دل ِ همسايه را پيمانه خواهد كرد

سنخيتي ديوانه هارا با نصيحت نيست

دين تو دنياي مرا ويرانه خواهد كرد

وقتي نسيمت مي وزد اطراف اين ميدان

موي پريشان هوس را شانه خواهد كرد

مثل درخت بيد ، مجنون تو خواهم بود

برشانه هايم آسمانت لانه خواهد كرد

پيله نخواهم بافت ديگر دور احساسم

درد تو مي دانم مرا پروانه خواهد كرد

يك روز مرگم مي رسد از راه ، ديوانه

اين قصه را بال و پرت افسانه خواهد كرد

مهدي نژادهاشمي

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

در آبي نگاه تو عشق آسماني است

احساس باغ در هوست ارغواني است

شيرين تر از غزل به دلم مي شوي عسل

طعم لبت عصاره اي از جاوداني است

دل خوش نمي كنم به قضا وقدر ولي

مانند عشق آمدنت ناگهاني است

چشمان من به معجزه عادت نكرده است

عشق زميني ات چقدر آسماني است

هرچند عمر مي گذرد سرد و مرگبار

نام همين كه مي گذرد زندگاني است

وقتي كه آسمان قفس بي گلايگي است

مرگ پرنده بي برو برگرد آني است

مهدي ن‍ژادهاشمي