بافه ي گيسويت از ايل و تبار ديگريست
ديدن روي تو سر فصل بهار ديگريست
گرچه از عشاق ديوانه فراري مي شوي
شمس رويت مولوي را اعتبار ديگريست
معركه دارد تماشا كردنت از راه دور
لحظه ي دل بردنت آتش بيار ديگريست
قلب تو مانند صخره سخت اما ناگهان _
دل به دريا دادنت زيبا كنار ديگريست
كار داده دست مردم پيچش گيسوي تو
دل بريدن از دلت محتاج كار ديگريست
مي برد بند دلم را مو به مو ابروي تو
شب نشيني با تو در بند سه تار ديگريست
گيج و منگ تو هوايي مي شوم هردم ولي
چشم مستت عاشق چشم ِخمار ديگريست
مي پرد پلك پريشان من از شب تا سحر...
از كران تا بيكران بي تو حصار ديگريست
مي زنم خود را به بيراهه به اين اميد كه ...
كام تلخت تشنه ي خون شكار ديگريست
مهدي نژادهاشمي