غزلی قدیمی :


تنها مرا گرگ بیابان درک خواهد کرد 
حال بدم را باد و باران درک خواهد کرد 
سلول خالی بی تو و با تو پر از دردم 
دیوانه را دیوار زندان درک خواهد کرد 
عمریست معیار رفاقت شیشه و سنگ است 
هم سنگ من ، من را چه آسان درک خواهد کرد 
ای ننگ بر آغوش نامردی که می داند 
پشت مرا شمشیر عریان درک خواهد کرد 
وقتی شراب چشم تو پیک ولیعهدیست 
زخم نگاهم را خراسان درک خواهد کرد 
تابوی احساسات منصور و اناالحقش 
درد مرا از تو چه پنهان درک خواهد کرد 
حجم زمستان شبلی و یک حس گنگی که ....
یک شاخه گل را برف و بوران درک خواهد کرد
میخواهد از دست تو بگریزد رگ ِ دینم 
کفر مرا طغیان ایمان درک خواهد کرد 
تیغ و رگ گردن به دستت می دهم بی شک 
خون دلم را فین کاشان درک خواهد کرد 
مهدی نژادهاشمی
 
 

سیل غم آمده تا دست و دلم را ببرد 
پیش پای تو مرا با خود از اینجا ببرد 
بازهم از تو چه پنهان که هوا و هوست 
قصد دارد که مرا تا ته ِ دنیا ببرد 
یا نه دیوانه کند شهر به شهر و پس از آن 
مثل مجنون کم آورده به صحرا ببرد 
جمع بین دونقیضیم خدا می خواهد 
که مرا از تو جدا کرده به یغما ببرد 
زندگی کام پر از تلخی و سردرگمی ست 
عاقبت تشنه لبان را لب دریا ببرد
مرده شو باید از این عشق بشود دست و ...
آبروی من و ما را تک و تنها ببرد
مهدی نژادهاشمی
بوی باران
غزلی قدیمی :

بوی باران می دهد عطر خوش ِ پیراهنت 
باز افتاده است خونِ تاک ها بر گردنت 
بی سبب گنجشک ها حالی به حالی نیستند 
امنیت دارند با دیوار چین ِ دامنت 
باغبان با خویش دارد نردبان را می برد 
گُر گرفته گونه های ِ وسوسه از دیدنت 
آدم خاطی شدن می ارزد آخر پیش تو 
کفر نعمت می شود با چشم پوشی از تنت 
خرمن گیسویت افتاده به جان و می شود -
باد هم آتش بیار لحظه ی دل بردنت 
لحظه لحظه نیمه شب مست و هوایی می کند 
کوچه ی مهتاب را خواب خوش بوییدنت 
می روی تا دور دست دور اما پشت سر 
باد می پیچد به خود از ترس تنها ماندنت 
کارش افتاده به سیلاب ِ جنونت ، جنگلم 
ریشه ام را می برد با خود غم ِ بنیان کنت 
مهدی نژادهاشمی
کی از غزلهایی که با خوندنش دلم آروم میشه :
مثل شرابی کهنه در رگهای میخانه 
دیروز با من آشنا امروز بیگانه 
دیروز چشمانم به دستان تو بود و بس 
امروز در کنج قفس بی آب و بی دانه 
دل خوش نخواهم کرد بر زیبائی ات وقتی 
تنها برای گیسوانت می شدم شانه 
نبض مرا در دست های خود نگیر امشب 
امشب که گیج و منگم و با عقل بیگانه 
دیروز با من مهربان بودی ولی امروز 
طوری نگاهم می کنی مانند دیوانه 
باشد برو عاشق چراغ خانه ات روشن 
هرچند من بی تو همان کولی ِ بی خانه 
می گردم اما مثل ابری تیره و سنگین 
خون دلم را چشم ها کردند پیمانه 
هرچه ببارم هیچ تاثیری نخواهد داشت .........!
با این همه می خواهمت بدجور ......دیوانه
مهدی نژادهاشمی

قدیمی
آرام ترین مرد زمین نیست دلش کوک 
"جلبک زده چشمان ترش را شب ِ متروک "
تا دور ترین فاصله ها می گذرد از 
چشمان نزارش غمِ ناخوانده ی مشکوک
بیهوده نزن داد رهاوردِ کویری 
ای گرگ بدآورده و آشفته ی سالوک 
شرمنده تو هیچ کسی جز خود تو نیست 
منت نکش ای گرگ بیابانی ِ مفلوک
فریاد نزن درد سرانجام ندارد ..........
دردی که رسیده است ته ِ اسکلتی پوک 
فریاد نزن هیچ کسی نیست به جز تو ...
برهم بزند غربت این ساحلِ متروک

مهدی نژادهاشمی

بیهوده دست کیست می آورد تو را 
از اتفاق خسته ای و می برد تو را 
تا بوده آبروی تو بازیچه می شود 
غم می فروشد و دل شب می خرد تو را 
یکبار هم که امن و امان است روزگار 
تیری به اشتباه جگر می درد تو را 
وقتی تبر به ریشه ی تو فکر می کند 
ناخواسته برای چه می پرورد تو را 
زخم دلت شبیه خوره وول می زند 
دارد دوباره خاطره ها می خورد تو را 
توپ و تشر نزن به من ای ابر خیره سر 
حال بد من است که می گسترد تو را 
باید قبول کرد که بازی نخورده است 
سیبی که می زند به دلش سنگ رد تو را 
مهدی نژادهاشمی
قدیمی هام خیلی دور

اینجا تمام دستها از جنس دیوارند 
از بودنِ همراه هم بدجور بیزارند 
ای پای لنگ این عشق های کوچه بازاری 
سنگی برای خیر خواهی بر نمی دارند 
اشعار زرد مانده در کنج اتاقت هم
بغضی سترگ از درد و رنجت در گلو دارند 
ازبس که سرما رفته تا عمق غزلهایت 
ابیات چشمت یک به یک پاییز می بارند 



حرف دلم را باد سرکش یر زمین بگذار 
مرداب ها چشم مرا تا صبح بیدارند 
آرام بگذر خوابهایم را نیاشوبی 
آرام بد خواهان در این اطراف بسیارند 
آهسته از پیچ و خم این کوچه ها بگذر 
دیگر نخواه این مردمان من را بیازارند 
وقتی نشان از خیر خواهی نیست بر لبها 
کابوس می بینم مرا درحال تکرارند 
مهدی نژادهاشمی

از شعر های قدیمی اولین ها :
تو روبروی چشم منی ، یا نه یک پری 
داری درون پلک من از خواب می پری 
نیلوفران ِ آبی چشمان ِ خیراه ات 
مرداب می شوند مرا با سکبسری 
هر بار تا وجود مرا چرخه می زنی 
در حس و حال تازه ی دنیای دیگری 
ناکام می شود همه ی سرنوشتهام 
درپیچ و تاب زندگی و مرگ بدتری 
بازی نده وجود مرا روح خیره سر 
دریک وجود تیره تر از شب شناوری 
پس می دهم تو را به خوداز دست می روی 
هرچند لحظه لحظه مرا ...آه ، محشری 
اینبار آخر است که دیوانه می شوم 
با خود ببر جنون مرا زیر روسری 
مهدی نژادهاشمی

غزلی قدیمی از اولین ها :

چشم در چشمان ِ تو بی بادبان بی فایده 
دل زدم تا بی کران ِ این و آن بی فایده 
عشق وقتی در نگاه بی سرنجام تو نیست 
پای من لنگ است و اینجا نردبان بی فایده 
شاخه ات را ول نخواهد کرد می داند دلم 
برگ می افتد در این باد خزان بی فایده 
سیب می چیند نگاهت مردم ِ روباه را 
پیش ِ تاراج تو، صد ها پاسبان بی فایده 
دل که از گیلاس لبهای تو بی خود می شود 
سر به زیری /سرخ رویی / بی گمان /بی فایده 
باد از سمتی که فکرش را نمی کردم وزید 
می روم تا دور دست ِ ناگهان بی فایده 
کفر می گویم تنفر دارم از احساس تو 
کفر می گویم تو را از عمق جان بی فایده 
پرت خواهم کرد خود را تا سرانجامی عبس
چشم در چشمان ِ سرخت ناتوان /بی فایده 
کفر می گویم تو را شاید مسلمانی کنی 
کفر می گویم تو را من همچنان / بی فایده 
مهدی نژادهاشمی

از اولین غزلهام از کتاب پس لرزه های غزل :
حالا مرا دیوانه می دانی یقین دارم 
حالاکه اینگونه نگاهت را خریدارم 
ابر غم انگیزی پراز بغض فراگیرم
دلتنگم امشب ،تاسحر یک ریز می بارم 
گم شد دلم در کوچه های بی سرنجامی 
سر را به روی شانه هایت کاش بگذارم ....
از دوریت افتاده ام در کام شاید ها ...
از این همه آواره بودن سخت بیزارم 
راهی نمانده پیش و رویم خوب می دانی ...
دیگر پس از تو یک قدم هم بر نمی دارم 
ای کاش می دیدی تمام شب نخوابیدم 
تا در خیال بودنت درگیر تکرارم...... 
مثل چکاوک... پر کشیدی رفتی و آخر ...
باید که عشقم را به دست باد بسپارم ...
مهدی نژادهاشمی

 


 

 

 

 

از انتشار نیافته ها برای اولین بار بخوانید :
پرنده پر زدن از روی بام رسوایی است 
گمان نکن که زمین خوردنت تماشایی است 
پرنده وسعت آبی آسمان ِخوابی ست 
که پشت پرده ی آن سایه های تنهایی است 
به آب و دانه رضایت بده و اهلی باش 
دلت اگرچه همانند ِ مرغ ِدریایی است 
پرنده خار رفیق گل و نسیمش هم 
همیشه هم نفس باد های هرجایی است 
شبیه قله نیاندیش آسمان زیباست 
که مه گرفتگی از دور دست رویایی است 
به گیس های رها دلنبد ، نیش ترش 
قوی تر از همه ی خارهای صحرایی است 
پناه ثانیه های مشوش خود باش 
که دردناکترین حال و روز ، تنهایی است 
مهدی نژادهاشمی
 می شود هوسِ ما برای هم 
وقتی که می تپد دل مان در هوای هم 
پیچیده دور حسرتمان برگهای زرد 
افتاده ایم دور تر از دستهای هم 
تنها سکوت می شکند لحظه لحظه ی _
_ ما را که اشتباه گرفته به جای هم 
وقتی هوابهانه ی خوبی ست می رویم 
تا انتهای فصل خزان پا به پای هم 
من با من و تو بی تو و ماهم بدون هم 
سر در نیاورد مگر از انتهای هم 
پایان ماجرای من و تو چشیدنی ست 
زهری که می رود به دلمان برای هم 
چهارشنبه /سه آبان /1391 / ساعت هجده و سی دقیقه / بجنورد سید مهدی نژاد هاشمی

اوایل که شعر می گفتم رو این وزن نوشتم تو دفتر قدیمی دیدم گفتم شاید خالی از تفنن نباشه بخونین :
عشق تو فاجعه ترین ظلم به کشور من است 
دولت پادشاهی ام با هوست فقیر شد 
//////

تا که نشست روبرو آینه بی نظیر شد 
نازنکرده هستی اش ، هستی دلپذیر شد 
رفت به خواب خوش ولی گیس رهاش قد کشید
باد وزید و زندگی دست و دلش اسیر شد 
ماه خجالتی شدو دست به صورتش گرفت 
ابر به دور چهراش هاله ا ی از حریر شد 
لب به لب از خیال شد کوزه ی ذهنم و لبش 
مثل شراب کهنه ای مستی ناگزیر شد 
آه به جز توام هوس نیست به روی دامنم 
شعر شدن بخاطرت خوی بهانه گیر شد 
روح من از قفس پرید ازکف زندگی گذشت 
ماه تو بودی و برایت دل من کویر شد 
عشق تو فاجعه ترین ظلم به کشور من است 
دولت پادشاهی ام با هوست فقیر شد 
مهدی نژادهاشمی

 

چیزی شبیه قهقهه هایی بلند و مست
در خوابهای مشکی ِ من دست برده است

عاشق نمی شوم به خداوند خسته ام

عاشق نمی شوم کمرم را غمت شکست

صدبار هی قسم بخورم جان هرکسی

صدبار رد کنی تو مرا هیچ چی پرست ...!؟


من با تو و تو بی من و نفرین پشت سر

تا انتهای راه نباید دمی نشست


راهی که آخرش به جنون ختم می شود

راهی که برده است مرا روی داربست



می خواهم از تمام جهان ......آه ......خسته ام

نفرین به آخر ِ غزل ِ من هرآنچه هست



زحمت نکش پریدنم آخر محال نیست

هی پشت پا نزن به دلم لحظه ی شکست


پر می کشم تو را و فقط رجر می دهد

بی روح و دل شکسته مرا ارتفاع پست
مهدی نژادهاشمی

بیخیال ِخودم:((خرافات شبانه ))
آه از این دل ِدیوانه و دلتنگی ها 
می نشینند فقط دور برم زنگی ها 
پاره کن رشته ی تسبیح مرا دیوانه ....
تا رهایم کنی از سلسله ی سنگی ها...
بداهه : مهدی نژادهاشمی
بیخیال ِخودم:((خرافات شبانه ))
آه از این دل ِدیوانه و دلتنگی ها 
می نشینند فقط دور برم زنگی ها 
پاره کن رشته ی تسبیح مرا دیوانه ....
تا رهایم کنی از سلسله ی سنگی ها...
بداهه : مهدی نژادهاشمی


خرافات شبانه :
هزاران بار خط افتاد روی طالعم شاید 
دمی از شیر تا شیری بیاید بُرد ِ من بیرون 
مهدی نژادهاشمی
Photo: ‎خرافات شبانه :
هزاران بار خط افتاد روی طالعم شاید 
دمی از شیر تا شیری بیاید بُرد ِ من بیرون 
مهدی نژادهاشمی‎