یک غزل از کتاب مردی شبیه خوابهای پرتقالی :

غروب بود و غزل بود و مرد بغض آلود

که درد راه خودش را دوباره می پیمود

لبان ِ سرخ خزر را عجیب می لرزاند

تعمقی که به افکار پوچ منجر بود

تعمقی که به ساحل نهیب می پاشید

تعمقی که از اول گسسته بود از پود

وآتشی که خیالات تازه در سر داشت

نشست پای دل ِ خسته با تمام وجود

سکوت شب زده  جا ماند و مرد و تنهایی

و لحظه های پر از التهاب و ماتم و دود

کشید تا ته قصه دوباره پیپش را

وحلقه کرد جهان را شبیه  ابر ، کبود

زمانه روی خوشش را نشان نخواهد داد

همیشه می مکدش زندگی به سمت رکود

کسی که در صور کج مدار کژدم وار

نشسته بود به پای یکی که بود و نبود