داغی به دل دارد نشانش بر جبین نیست
دردی که دارد ریشه هایش درد دین نیست

از آسمان پایین بیفتند این پرنده
تقصیر دامی پهن بر روی زمین نیست

بی شک ترک برداشتن از دست دنیا
زیبنده ی انگشتری دلخون نگین نیست

آنچه سر این سفره آماده است چیزی
غیر از شراب و نانِ شام آخرین نیست

عشقی که می گفتند: عشقی آتشین نیست
مزد دل خونین دلانت آفرین نیست

پرورده ام در دامن خود هر کسی را
جز مار زهرآگین درون آستین نیست

آنچه طلب کردم من از عشق تو ، زخمی
که می زنی بر روح من قدر یقین نیست

ترسی وجودم را گرفته نیمه های _
این راه جز گرگی نشسته در کمین نیست

خنجر بزن طوری که درمانی ندارد
بر قلب من که انتظارم جز همین نیست

آنچه به پا کرده است چشمان تو غیر از
لغزیدن رگ بر رگ حمام فین نیست

دنیای من دنیای تو هرچه که باشد
بی هم پس از این آنچنان و اینچنین نیست

#سیدمهدی_نژادهاشمی
#شعر_فارسی
#غزل_معاصر