افکار سست را سر و سامان نمی دهی
دست کسی بهانه ی باران نمی دهی

آتش به پا نکن که خلیلی ست سوخته
پیراهنم ، که عطر گلستان نمی دهی

آبی برای زنده نگه داری دلم
هرچند وقت ؛ دیر ، به گلدان نمی دهی

آزرده خاطر است دلت دست هیچ کس
محض رضای خاطر خود ،نان نمی دهی

رودی که در مسیر مکافات می روی
جز دست و دل به سینه ی طغیان نمی دهی

عطری بغیر برگ درختان زیر پا
آغشته بر حوالی آبان نمی دهی

اصلا چرا به دامن این شوره زار ها
باران نمی دهی و دمی جان نمی دهی

سنگین دلی به وسعت یک قلب صخره ای
سنگین دلی که با غم دل ،جان نمی دهی

هرچند عشق باشی و هرچند بی ثمر
آرامشی به غربت انسان نمی دهی

بر خرس های قهوه ای چشم من بجز
خوابی برای فصل زمستان نمی دهی

امشب چرا پرنده ی دلخون شهر را
بی اختیار سر به خیابان نمی دهی

دیوانه های در غل و زنجیر در مرا
یکجا ،تمام ، سر به بیابان نمی دهی

ماه مرا به وسعت تردید ها به ابر
جز در ازای بغض، گروگان نمی دهی

شیرازه ای به غربت دیوان نمی دهی
جز گرد و خاک برتن ِایوان نمی دهی

حال خوشی به من که اسیر توام چه سود
یک بار پشت میله ی زندان نمی دهی

افسوس در نگاه تو از یاد رفته ام
رنجی ست رنج عشق که پایان نمی دهی

#سیدمهدی_نژادهاشمی
#غزل
#شعر_فارسی