دارد از دست می رود حسم ...توی این زندگی ماشینی

می کشم جور بیت هایم را با هزاران کلاف تزئینی

طعم یک اشتیاق مبهم را ، از نگاه تو گاز خواهم زد

مثل یک آدم غریبه مرا ، از بهشت خیال می چینی

صبح یک روز تازه خواهی دید ، مثل جمشید در دل نوروز

بسته ام درب های دوزخ را ، با بهشتی نماد خوش بینی

هستی ام را به باد خواهی داد ، دوزخ نقد را بگیر از من

از خدایان تو نمی ترسم : سفره ی هفت سین که می چینی

من توام تو منی نمی دانم ...فلسفه پشت فلسفه سختی ...!

بازهم من تو را نفهمیدم : توی تعریف ساده ی دینی

حل کنم مثل قند در چایت : سربکش جوهر وجودم را

بن هستی برایت آوردم : چای خوشرنگ ، داخل سینی ....
13/13/1388
سید مهدی نژاد هاشمی