در تب و تاب فصل ِ تابستان ، عطرِ لبریزِ پونه می پیچید

سینه ها را پُر از غزل می کرد ، درعطشناکی ِ لبان ِ شهید


((بیهقی)) در زمین نفس می زد ،با نماهنگ جان ، عجین شده بود

روی تلماسه های داغ کویر،چشمه هایی زلال می جوشید


آفتابی نشسته بر سَر ِ دار ،تن به ذلت نمی دهد هرگز ....

زیر لب آیه ِ آیهِ می خواند ،با فصاحت دوباره از خورشید


آفتابی به رنگ آزادی ، جانفشانی به رسم ِدیرینه ....

روی دیوار کاگِلی می ریخت ، خون سرخ ِ سری که می رقصید


درفضای لطیف و روحانی ...با نماهنگ ظهر ِ عاشورا ...

در نمازی که تا خدا می رفت ، َتن ِ ایمان عجیب می لرزید


سرزمین مقدس من بود ، درتب و تاب یورش چنگیز ...

سرزمینی که در تمامی آن ، َسر ِ  مردان به دار می خندید

سید مهدی نژادهاشمی