سی سال یک نفس دل خود را دویده ام

در جا زده ، به نقطه ی اول رسیده ام

کودک تر از تمام خیالات واهی ام

چیزی به جز شکسته دلی را ندیده ام

دارم نگاه می کنم اینک به آینه ....

بر این خطوط درهم و رنگ ِ پریده ام

از گرم و سرد زندگی و گریه های لال

یک پنجره به سمت پریدن کشیده ام

آیا کسی نمانده بیاید عوض کند....

این تار و پود تیره  که دورم تنیده ام

باورکنید از سر اجبار مدتیست ....

کنج اتاق سرد و پر از غم خزیده ام

این عنکبوت مرده درونم چه می کند...!

انگارقلب پاره ی خود را گزیده ام

کو بالهای من که به غیر از عذاب نیست ...!؟

آنچه که من به قیمت جانم خریده ام ...!

افتادن از نگاه شما حق من نبود...

من ماوراء طاقتم اندوه دیده ام

سید مهدی نژادهاشمی