تا صبح رفتی و همه شب را قدم زدی

آتش گرفت صبح و تو از عشق دم زدی



 

با یک نگاه ساده به پشت سر ِ خودت ...

قامت نبسته عرش خدا را به هم زدی



در جا نماز سبز عبادت چه دیده ای ...!
بر تار و پود دل تب و تاب عدم زدی ...؟



دنیا نیاز بود و هواخواه ِ ماندنت

بی التفات بودی و در را به هم زدی


 



درخاک و خون نشستی و با فرق نیمه باز

پلکی برای آتش جانها به هم زدی


 



دنیا بدون تو قفسی تنگ می شود

رنگ غروب بر دل هر صبح دم زدی


 



تا کور سوی تازه ی تقدیر بشکفد ...

با خون سرخ خویش افق را قلم زدی ...


سید مهدی نژادهاشمی