من از آه و سکوتی خسته از فریاد می آیم

شبیه آنچه نارس از درخت افتاد می آیم


نه از دریا نه از باران نه از لبخند های گس

من از چین و چروک مانده بر مرداد می آیم


در آن فصلی که جز اندیشه های کال چیزی نیست

من از پاییز های ناکجاآباد می آیم


نشسته ماه من در قله های قاف بی روزن ...

پلنگی خسته از آبادی فرهاد می آیم


شبیه مرد اما بازوانم سست و فرسوده ...

سوار بادهای هرز و بی بنیاد می آیم


تو می دانی مگر نه ...از نگاه خسته ام خواندی ...

ندارم بنیه اما هرچه باد اباد ...می آیم


سید مهدی نژادهاشمی((شوریده ))