گرد می گیرم‌
آنقدر که
طبقه
طبقه
فراموشی به سراغت بیاید
وقتی قطار می رود
برفهای را پراکنده کند
و پرندگان توده ای ابر باشند
که آسمان را جابجا می کنند
هنوز
خداحافظی
به هیچ وجه
از سلام شروع نمی شود
آنها که به تنهایی می روند
از جهانی بزرگ به کوچک پناه برده اند
بی ایستگاه
و وقفه ای بلند
آنقدر کوتاه که در سینه اندوه بماند
حس می کنم
روح ام ، پیراهن سیاه آسمان است
و هر شب
قطعه ای که از جیک و پوک گنجشگ
بر زمستان افتاده است
از سر درخت‌
بی خواب
نه جرات رویارویی با جهانم است
نه آنقدر دلتنگ
بزرگ شود
که در مشت دوام داشته باشد
چکه
چکه
چکه
انار بفشارند
که خون پاییز به لیوان بریزد
از سینه
معذورم
آنقدر که زیپ دهانم
به موقع باز نشود
و پرنده به سرما نگریزد
تو از دهان مه بیرون زده ای
مگر
پرهای ریخته بر زمین
حرفی از انحلال قفس باخودشان دارند
به دور دست
فکر می کنند
که هرچه اهلی باشد
گریز گاه
آغوشی گرم است
و لبخندی که از انار می چکد
پنجره
حواست به من باشد
بیش از حد
هوای پریدنم است
و مرگ اینبار شاید شرم دارد
بیاید سراغ کسی
خسته ام
و پذیرفته ام راه فراری نیست
حتی به پیرهنم
دروغ می گوید
روبروی من ایستاده ای
فکر می کند
با یک شلیک کار تمام است
از پا می افتد
درختی که گنجشک از سر خوابش پریده است
قبل از اینکه از لبه ی دیوار سقوط کند
فرقی نمی کند
لبه ی این پرتگاه
زیادی لغزنده باشد یا کم
آسمان خراش ها
خراش روح اند به جسم
به پلک
به بدنه ی سیمان
وقتی زل می زند
به چشم‌هایت
انگار هزار توی فرار است
به سنگ
گیج
گیج تر از آنکه
سر
به تنی بیاید
رفت و آمد کند با همه
آنی که از برف کیک تولد گرفته است
و شمعی که میسوزد
چشم است به دود رفتن
به کدام اسپند
اسفند ماهی شود
هیچ کس شاید نمی داند
با خیالی آسوده
خاموش نشده است
شمعی دیگر
برای شادی
اموات فاتحه ی باد را نمی خواند

#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
#شعر_منثور
#شعر_ساحتگرا