میله ها
میله ها ، فنس های سُربی رنگ
راه را بر نگاه می بندند
تا بگیرند از قفس در را
تو اسیری ، اسیر خواهی مرد
از توهم فرار کن ،حس کن
خود کشی می کنی کبوتر را
گُر نگیر از زمانه ی نامرد
آه دامن نگیر خواهی شد
چای لب سوز خون دل دم نیست
از چه می سوزی از درون خودت
بغض بی طاقت سم آور را
دشت های زمانه پر شده از
لاله هایی که داغ می پاشند
بر تن جاده های بی باران
زیستن مثل گل غم انگیز است
دور کن از مزار آدم ها
رقص گلهای سرخ پر پر را
صبح فردا گلوله خواهد مرد
وتبراز درخت می پرسد
خواب خوش دیده ای ،گلوگیر است
یادگاری ارّه باور را
پیکی از خون دل که لاله شود
لاله ای که خودش پیاله شود
و پیاله دوام بدمستان
بر لب سرخ هم پیاله شود
مست لایعقلی به دنیا چه
جمله ی روی خود نیاور را
پرده هایی که مرگ می رقصند
یادگار شبی مه آلودند
از شبح های پشت پرده بترس
ماه از چه به خواب گرگ زده
وسکوتی خزنده بر دیوار
دوست دارد جنون خنجر را
آدمی ناحسابی است جنون
می چکد از زمانه خطی خون
چه کسی می کند تو را مجنون
چکه چکه به پشت پای قشون
شهر در دست بی سرو پاهاست
بنشین در عمیق چشمانم
نده از دست شام آخر را
زندگی یک توهمی بی جاست
که به سر برده است حوصله را
بشکن این کاسه ی مغازله را
بشکن این کوزه ی معادله را
کم نکرده است پر کشیدن تو
از حصار زمانه فاصله را
گریه هایی که میله می بافند
بسته راه عبور چلچله را
خط بکش باز روی گونه ی خود
صورت سرخ رنگ مسئله را
سکه ی شانس بر زمین خورده
رو نکرده است روی دیگر را
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
#شعر_ساحتگرا
#شعر_معاصر
برگزیده چندین دوره جایزه ادبی طهران /چندین دوره نامزد کتاب سال ایران جایزه شعر خبرنگاران _جایزه شعر کتاب سال الوند