تکه‌ابری
که بر جراحتم می‌بارد
شاید
مسیرِ زخم‌ها را
بشوید
جابه‌جا کند
و تکه‌ای از ماه
به وسعتِ اندوهی ناخواسته
غایب است
آن‌قدر
که آن‌که حاضر است
به دیدارِ شرم
برود
آیا ماه
شب را می‌سوزاند
یا شب
پنجره‌ای‌ست
رو به اندوه
نیمه‌باز
که بازیِ آینه را
نمی‌فهمد
من
پشتِ تمام این تردیدهای نیم‌کاره
خودم را
به رود می‌اندازم
به اندازه‌ی
تنگنای نایِ گل‌آلود
و هر بار که لب می‌زنم
حباب‌های زلال
از دهانِ ماهی‌ها
بیرون می‌آیند
با تلنگری از ماه
می‌ترکند
انعکاسِ جهان را
می‌بلعند
گفتم
لااقل
پرنده‌ها
به دوردستِ مه‌آلود
نروند
این روند
آدم‌ها را
از تهِ فنجان
بیرون می‌کشد
درد
از قفسه‌ی کتاب
به قفسه‌ی سینه
می خزد
کتاب‌ها را
در باغچه بکارد
فردا
تمامِ درخت‌ها
آدم‌ها را
منتشر می‌کنند
با حرف‌هایی
که رسوب کرده‌اند
حس می‌کنم
دریا
به دنیا آمده‌ام
قدم زده‌ام
ساحل باشم
و در نهایت
آن‌کس
که روی آب‌ها
حرف می‌زند
حباب نیست
دیگر
سنگِ سینه‌ی هیچ‌کسی را
نمی‌زنم
جنگل خالی‌ست
دریا خالی‌ست
همیشه
تمامِ ماجرا
به روزی که غرق شده‌ام
ختم نمی‌شود
قطعاً
وقتی فرار می‌کنی
به قطاری
از ریل گریخته
فکر کن
به مسافرانی
که برای خاموشی
زودند
به شماره می‌افتند
حلقه‌هایی
که یکی‌یکی
مفقود می‌شوند
نبایستی
رودخانه‌ای
میانِ کوهستان می‌بودی
که آدم‌های زیادی را
خراب می‌کند
پل‌ها
شاید
دستِ خودت بود
نگه‌شان داری
درخت‌ها
فرو نریزند
حباب‌ها
محو نشوند
و انگشت
به آدمی که نیست
اشاره
نکند

#سیدمهدی_نژادهاشمی
#شعر_ منثور
#شعر_فارسی